سفارش تبلیغ
صبا ویژن

فرج من نزدیک است، دعا کنید

به گزارش بولتن نیوز به نقل از مرکز تنظیم و نشر آثار آیت الله بهجت، 

فرج من نزدیک است، دعا کنید
آیا نباید در فکر این باشیم که از کسى "حضرت اباصالح المهدى(عجّ)" که خداوند براى اصلاح جامعه قرار داده بخواهیم که بیاید؟! خود او در مسجد سهله، جمکران، در خواب و بیدارى در گوش افرادى از دوستانش بدون اینکه او را ببینند، فرموده است: "فرج من نزدیک است، دعاکنید." یا به نقلى فرموده: "فرجم نزدیک شده، دعا کنید
 http://www.enekas.info/img//2013/01/411.jpg

چرا به مسجد جمکران نمى آیى؟

عدّهاى از پاکان و نیکان با حضرت صاحب(عجّ) سؤال و جواب مى کنند و حاجت مى طلبند و جواب مى گیرند و در مسجد جمکران، صداى آن حضرت را مى شنوند!
آقایى را که در بیدارى دیده بودم، در خواب به من فرمود: چرا به مسجد جمکران نمى آیى؟

حضرت حجّت(عجّ) از ما التماس دعا دارد!
آقایى که زیاد به مسجد جمکران مى رود، مى گفت: آقا(حضرت غائب(عجّ) را در مسجد جمکران دیدم، به من فرمود: به دل سوختگان ما بگو براى ما دعا کنند، و یک مرتبه از نظرم غائب شد، نه اینکه راه برود و کم کم از نظرم غائب شود!
همین آقا هفته ى قبل از آن هم، حضرت را در خواب دیده بود. ولى افسوس که همه براى برآورده شدن حاجت شخصى خود به مسجدجمکران مى روند و نمى دانند که خود آن حضرت چه التماس دعایى از آنها دارد که براى تعجیل فَرَج او دعا کنند!

چنان که به آن آقا( شیخ ابراهیم حایرى ـ رحمه اللّه ـ در حال اعتکاف در مسجد کوفه) فرموده بود: اینها که به این جا آمده اند، دوستان خوب ما هستند، و هر کدام حاجتى دارند: خانه، زن، فرزند، مال، اداى دین؛ ولى هیچ کس در فکر من نیست!
آرى، او هزار سال است که زندانى است، لذا هر کس که براى حاجتى به مکان مقدّسى مانند مسجد جمکران مى رود، باید که اعظم حاجت نزد آن واسطه ى فیض، یعنى فَرَج خود آن حضرت را از خدا بخواهد.
حسین! مرا نشناختى؟!
پیرمردى قمى که آدم راستگویى بود، چهل سال قبل( البته حضرت استاد ـ رحمه الله ـ این داستان را بیش از پانزده سال پیش نقل فرموده اند.) براى ما نقل کرد که خیلى میل داشتم مسجد جمکران را سفید کنم. از آن جا که بسیار به این کار تمایل داشتم به حرم حضرت معصومه(س) رفتم و از آن حضرت خواستم از خدا بخواهد که من به این کار موفّق شوم. تا اینکه در خواب و یا بیدارى به من فرمودند:
به فلان تاجر یا کاسب مراجعه کن، به او مراجعت کردم، او هم موافقت کرد. همراه با چهار کارگر به آن جا رفتیم. در خواب به من فهمانده بودند که گچ و لوازم کار و ترتیبات مصالح را مهیّا مى کنند. و گفته بودند که سه روز و نصف کار دارد، و گچ را از فلان جا روزى 15 مَن مى آورند و این که با آن گچ ها، مسجد و حجره ى خادم را نیز سفید کنید. تا این که پیرمردى را دیدم که محاسن سفید و پارچه ى سفیدى بر سر داشت. او

گفت:این جا سه روز و نصف کار دارد، از این باغ کنار مسجد هر روز 15 من گچ مقابل مسجد مى ریزم، و مشغول کار مى شوید، و صبحانه و نهار شما هم با من باشد. گفتم: چه طور حساب مى کنید، کجا شما را پیدا کنیم؟ گفت یک جورى حساب مى کنیم، گفتم کجا شما را ببینم؟ گفت فلان جا در هر حال، آن مرد هر روز 15 من از باغ کنار مسجد گچ مى آورد و مقابل مسجد مى ریخت و صبحانه و نهار هم مى آورد.

پس از پایان کار به رفقاى کارگر گفتم: این جا باشید، و رفتم با آن شخص تصفیه حساب کنم، ولى دیدم آن جا مسکونى نیست، به آبادى نزدیک جمکران رفتم و سراغ آن مرد را گرفتم و نیز گفتم: آیا کسى به این قیافه را در این جا مى شناسید؟ گفتند: چنین کسى این جا نیست. گفت: بیچاره شدم، کارگرها هم منتظر، از شدّت ناراحتى با صداى بلند گفتم: اى کسى که مرا سرگردان کردى، به حقّ فلان بیا حساب ما را تصفیه کن و ما را از سرگردانى نجات بده. صدایى را شنیدم ولى کسى را ندیدم که گفت: حسین، مرا نشناختى؟! مثل اینکه حضرت خضر(ع) بود، فهمیدم متعارف نیست با خود گفتم: اگر عمله ها گفتند چرا دیر کردى، جواب آن ها را چه بگویم؟ ولى وقتى به آن ها رسیدم دیدم مى گویند چه خوب زود آمدى! با این که هر هفته به جمکران مى رفتیم، گویا در آن مدّت خواب بودم و با آن چه قبلاً مى دیدم کاملاً متفاوت بود، زیرا در آن مدّت در کنار مسجد باغ بود و اطاقى مقابل مسجد که آن آقا گچ را در آن جا مى ریخت، در حالى که قبلاً پهلوى مسجد باغى نبود که از آن باغ گچ بیاید، و نیز هیچ اثرى از اطاق روبروى مسجد که گچ را در آن جا مى ریخت دیده نمى شد ولى در این میان سفید کارى شدن مسجد یقینى بود و خواب و خیال نبود، و واقعا مسجد سفید شده بود. حتى هفته بعد رفتم ببینم آیا راستى مسجد را گچ کارى کرده ام یا در خواب بوده، دیدم سفید شده و حتى حجره خادم هم سفید است .

نماز خواند، اما چه نمازى و با چه صداى دلنشینى!
آقایى که اهل علم بود مى گفت: بنده و یک شخص دیگر و یک پیرمرد شب جمعه ى گذشته (حضرت استاد ـ رحمه الله ـ این مطلب را در اواخر دهه شصت فرمودند) به مسجد جمکران رفتیم، ساعت دوازده شب بعد از خواندن نماز و توسّل و روضه خوانى سیّدالشهدا(ع)، رفیقمان براى رسیدن به خدمتش(خدمت حضرت ولى عصر(عجّ) خیلى اظهار اشتیاق کرد. سپس آقایى را دیدیم که آمد و دم محراب مسجد 4 رکعت نماز خواند، اما چه نمازى و با چه صداى دلنشینى! من از یک طرف و آن رفیقمان از پشت سرش، صداى قرائتش را مى شنیدیم، تا اینکه آقا(عجّ) بعد از نماز بلند شد و به طرف درِ مسجد حرکت نمود، و من نتوانستم از هیبت او از جا بلند شوم؛ ولى رفیقمان تا دم درِ مسجد از پشت سرش رفت و آقا از مسجد خارج شد و من تا دمِ در ایشان را مى دیدم. سپس رفتم و از درِ مسجد به طرف راست و چپ نگاه کردم، دیدم غایب شده است و او را ندیدم.

» نظر